بهار غم انگیز

بهار آمد، گل و نسرين نياورد
نسيمي بوي فروردين نياورد
پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو همسفر نيست؟


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

“به اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند




حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند



اي که از کلک هنر نقش دل انگيز خدايي
حيف باشد مه من کاين همه از مهر جدايي
گفته بودم جگرم خون نکني باز کجايي
" من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفايي "
" عهد نابستن از آن به که ببندي و نيايي"

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه ايي آغاز کرديم در خيال دل بياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي ميگذشت يک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را




از کوی تو اشفته تر از موی تو رفتیم
بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ
ما اب روانیم که از جوی تو رفتیم


ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد؟