غنای غم

از غم جدا مشو که غنا مي دهد به دل
اما چه غم غمي که خدا مي دهد به دل
گريان فرشته ايست که در سينه هاي تنگ
از اشک چشم نشو و نما ميدهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم مي رسد به وقت و وفا مي دهد به دل
دل پيشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمي که ساز و نوا مي دهد به دل
اين غم غبار يار و خود از ابر اين غبار
سر مي کشد چو ماه و صلا مي دهد به دل
اي اشک شوق آيينه ام پاک کن ولي
زنگ غمم مبر که صفا مي دهد به دل
غم صيقل خداست خدايا ز ما مگير
اين جوهر جلي که جلا مي دهد به دل
قانع به استخوانم و از سايه تاجبخش
با همتي که بال هما مي دهد به دل
تسليم با قضا و قدر باش شهريار
وز غم جزع مکن که جزا مي دهد به دل
"شهريار"
اما چه غم غمي که خدا مي دهد به دل
گريان فرشته ايست که در سينه هاي تنگ
از اشک چشم نشو و نما ميدهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم مي رسد به وقت و وفا مي دهد به دل
دل پيشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمي که ساز و نوا مي دهد به دل
اين غم غبار يار و خود از ابر اين غبار
سر مي کشد چو ماه و صلا مي دهد به دل
اي اشک شوق آيينه ام پاک کن ولي
زنگ غمم مبر که صفا مي دهد به دل
غم صيقل خداست خدايا ز ما مگير
اين جوهر جلي که جلا مي دهد به دل
قانع به استخوانم و از سايه تاجبخش
با همتي که بال هما مي دهد به دل
تسليم با قضا و قدر باش شهريار
وز غم جزع مکن که جزا مي دهد به دل
"شهريار"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 10:32 توسط سرنوشت
|