قصه ی درد

رفتم و زحمت بيگانگي از کوي تو بردم


آشناي و دلم بود و به دست تو سپردم


اشک دامان مرا گيرد و در پاي من افتد


که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

ادامه نوشته

انتظار


خيـــــال آمدنت ديشبـــم به ســـــــــر مي زد        نيامدي که ببيني دلــــــــم چـه پـــــــــر مي زد

به خواب رفتم و نيلـــــوفري بر آب شکفت        خيـــــــــال روي تو نقشي به چشـم تر مي زد
ادامه نوشته

ای خوش به سفر رفته ...




ای خوش به سفر رفته از خويش حکايت کن

من اول ره ماندم تو عزم نهايت کن





ادامه نوشته