قصه ی درد

رفتم و زحمت بيگانگي از کوي تو بردم
آشناي و دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گيرد و در پاي من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:27 توسط سرنوشت
|

رفتم و زحمت بيگانگي از کوي تو بردم
آشناي و دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گيرد و در پاي من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم


ای خوش به سفر رفته از خويش حکايت کن
من اول ره ماندم تو عزم نهايت کن