دیوار به دیوار


يك بار شد از مشرق ديدار بيايي؟
ديوار به ديوانگي ام خردو فرو ريخت
تا نم نم و آهسته و هموار بيايي
در خواب زمستاني خود خانه گرفتم
تا از طرف باغ سپيدار بيايي
هي راه مرا طي كند و هي تو نيايي
هي من بسرايم كه تو يك بار بيايي
آنقدر به تكرار بيفتم كه سرانجام
از گردنه زخمي تكرار بيايي
يك بار شد آيا كه به ديدار من مست
با كوله ايي از كوچه و بازار بيايي؟
آن گاه كه در يورش اين كومه تاريك
از من اثري نيست چه بسيار بيايي
مي روي تا در پي ات شور و شري ماند به جا
عاشقي ديوانه با چشم تري ماند به جا
كاش سر تا پا تو آتش بودي و من خرمني
تا ز تو دود و ز من خاكستري ماند به جا
از من سرگشته هرگز شرح عشقم را نپرس
اين چه حاصل قصه رنج آوري ماند به جا
اينقدر هم بي نشان در اين گلستان نيستم
در قفس شايد ز من مشت و پري ماند به جا
در دلم بعد از تو اي عشق آفرين همزبان
آتش شوري ، فغاني، محشري ماند به جا
تا تو باز آيي به جاي پيكر رنجور من
خانه ايي خاموش و خالي بستري ماند به جا
باز گردي آن زمان كز اين همه آشفتگي
جاي من تنها پريشان دفتري ماند به جا
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 18:27 توسط سرنوشت
|