ترن آهسته میلغزید و میبرد

نگاه حسرت آلودی به همراه

سرشکی موج زد در نرگسی مست
برآمد بر لبی از سینه ای آه

خداحافظ

خداحافظ لبی جنبید و گفتی
که جانی با تنی بدرود میکرد

در آنسوی افق با کوه خورشید
وداعی تلخ و خون آلود میکرد

چراغ آفتاب آهسته میمرد
جهان در چشم من، تاریک میشد

قطار آهسته مینالید و میرفت
به آغوش افق، نزدیک میشد

به گوشم ناله اش زان دور میگفت
که دیگر روزگار عاشقی مرد

بهار آرزو او بود تا رفت
شکسته گلبن امید، پژمرد

خداحافظ لبی جنبید و گفتی
که جانی با تنی بدرود میکرد